غزلواره
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸  

 

 

این عشق ماندنی

این شعر بودنی

این لحظه های با تو نشستن

                                   سرودنیست

این لحظه های ناب

در لحظه های بی خودی و مستی

شعر بلند حافظ

از توشنودنیست

                            ****

این سر

        _نه مست باده

این سر که مست

                      مست دو چشم سیاه توست

اینک به خاک پای تو می سایم

کاین سر به خاک پای تو پا شوق سودنیست

                                       ***

تنها تو را ستودم

انسان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب من به سان خدایان ستودنیست

                                  ***

من پاکباز عاشقم

                      از عاشقان تو

با مرگم آزمای

با مرگ اگر که شیوه تو آزمودنیست

                            ***

این تیره روزگار

در پرده غبار دلم را فرو گرفت

تنها به خنده

               یا به شکر خنده های تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودنی ست

                       ***

در روزگار هر که ندزدید مفت باخت

من نیز میربایم

اما چه؟

        _بوسه

                 بوسه از آن لب ربودنیست

                      ***

تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود

غیر از تو  هر که بود

                      هر آنچه نمود

                                     نیست 

                         ***

بگشای در به روی من و عهد عشق بند

کاین عهد بستنی

                      _این در گشودنیست

                      ***

این شعر خواندنی

این عشق ماندنی

این شور بودنیست

 

این لحظه های پر شور

این لحظه های ناب

این لحظه های با تو نشستن

                                     _سرودنیست.

                                                                              حمید مصدق                



 
این چه کاری بود؟؟
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸  

  

 

اصولا آدم محتاطی هستم اهل ریسک و بیگدار اب زدن نیستم گاهی هم بعضی چیزا رو سخت میگیرم و تا حدی مقرراتی هستم حالا هر وقت از این خصلتها چشم پوشی کنم و بخوام بیگدار به اب بزنم و بیخیال بعضی چیزا بشم و مثل بعضی ها اداب و اصول رو بذارم کنار مطمئنن گند میزنم خوب به این نتیجه رسیدم هر کسی راه خودشو باید بره و خصلت هر کسی هر جوری هست زیاد عوض نمیشه یعنی نباید سرشت خودشو  عوض کنه..میشه حکایت راه رفتن کبکه..حالا اینا مقدمه ای بود که بگم..

پسرمن زیاد از ارایشگاه خوشش نمیاد یعنی باید حسابی مشغولش کرد تا راضی به کوتاهی مو بشه پارسال تو ایران اقای ارایشگر اونقدر با حوصله بود که البرز با خوشحالی نشست و با اب پاش همه جا اب پاشید اقای ارایشگر محترم هم خیلی قشنگ موهاشو کوتاه کرد اما همه که حوصله ندارن.. کوتاه کردن موهاش هم شده یه معضل . چند ماه پبش مجبور شدیم من و باباش هم مو هامونو کوتاه کنیم تا خودشم راضی بشه.حالا باباش که باید مرتب کوتاه کنه ولی من که نمی تونم...هی به من میگه تو هم ( توتاه کن)..دو روز پیش بردیمش ارایشگاه .تو ماشین خوابید وقتی بیدار شد و دید توارایشگاه هستیم کلی گریه کرد مجبور شدیم بیاریمش خونه. باباش گفت من بلدم مو کوتاه کنم  خودم این کار رو میکنم راستش من که تو این مدت ندیدم این کار رو بکنه تازه فکر کردم البرز وقتی باباش رو میبینه بیشتر نافرمانی میکنه حالا باید قیچی رو بگیره بدو بدو کنه من بترسم یکی بگه بگیر یکی بگه بشین چشم شما روز بد نبینه خودم تصمبم گرفتیم این کار رو بکنم شاید برام بخندین ولی اونایی که بچه دارن میفهمن چی میگم اولین دسته موهاشو که زدم گریه ام گرفت  نمی دونم این حس مادری چیه مو زدن که درد نداره اما خوب دیگه... نگو حالا گریه ام مونده وقتی که همه موهاشو زدم گریه شوهرم میگه من از موهای این بچه ناراحت نیستم بلند میشه فقط از تو تعجب میکنم که با خصوصیاتی که داری چطور این کار رو کردی؟؟؟همینقدر بگم اونقدر ناجور زدم که خود البرز صبح اومده یه کمی از موهاشو میکشه با زبون خودش مگه مامان یادت رفته اینو توتاه کنی ..بس که نامرتبه جلوش عین سربازا پشتش بلند تر وای .. طاقت نیاوردم بعد این گندی که زدم به باباش زنگ زدم و زدم زیر گریه اصلا روم نمی شد به چشمای البرز نگاه کنم الهی بمیرم براش به موهاش دست میزنه و با خوشحالی میگه موهامو توتا کردم خوشل شودم!!



 
روز ویژه
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸  

امروز رو برام ویزه کردید اصلا فکر نمی کردم امروز اینجوری بشه از همه ممنونم و به دوستانی چون شما افتخار میکنم کل امروز به غیر از ساعت هایی که بیرون بودم یا به ایمیل جواب میدادم یا تلفن یا تو وب بودم بسیار سپاسگذارم از همه شما و وبلاگ قشنگ پیشنهاد که منو با شما اشنا کرد.



 
من چند ساله میشوم؟؟؟
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸  

خوب امروز ساعت۵/٢ من (........................................)ساله میشوم هر کسی میخواهد بداند چند ساله میشوم میتواند نقطه ها را بشماردنیشخند

              تولدم مبارکلبخند

 چهارشنبه بیست وسوم دیماه  ٨٨

تاریخ و ساعت ارسال به صورت اتوماتیک بالای نوشته اشتباه مینویسه



 
البرز و برف
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸  

 

 

 

 

به تنها جان قول داده بودم امروز عکس بذارم اما فکر نمی کردم بتونم به قولم عمل کنم اما چون تنها جان با برگشتنش منو خوشحال کرد لازم دونستم حتما این کار رو انجام بدم پس تقدیم به تنهای عزیزلبخند



 
تقدیم به روح لطیف و متین و پر غرورت
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸  

جامیست  که عقل   آفرین میزندش

صد بوسه زمهر  بر جبین  میزندش

این کوزه گر دهر چنین جام لطیف

میسازد و باز بر زمین   میزندش

 

 

دارم روی گاز غذا درست میکنم فکرت بیشتر از پیش اومده سراغم چقدر سخته ادم نتونه ببینتت وای که مادرت چی کشید ..

دلم برات تنگ شده برای لبخند هات و صدای آرومت و لحن ملایم صحبتت اطمینانی که در رفتارت بود و آدمو اروم میکرد اون وقت ها البته من زیاد این قضیه رو درک نمیکردم هنوز تو دنیای جوونی و سرحالی و سر خوشی دست و پا میزدم هنوز فرصتی پیدا نکرده بودم واسه درد دل کردن باهات که درد و دلی نداشتم هنوز وقتی میدیدمت به صحبت های تو و مامان گوش میدادم تو برای مادرم مثل پسر نداشته اش بودی و الحق که چقدر خوب بودی ..اون وقتا جز اینکه بدونم بهت خیلی احترام میذارم و تو میتونی وقت پیری مامان و تنهایی من مثل یه کوه محکم کنارم باشی درک دیگری از مشکلات زندگی نداشتم فقط میدونستم ( یا خیال میکردم ) تو در اینده هستی همانطور که از نو جوانی برای اعضای خانواده ات تکیه گاه شدی و هیچ وقت فراموش نکردی که تا پا گرفتنت پدر و مادرم تکیه گاهت بودن.اما چند ماه بعد رفتنت طوفان زندگی من هم شروع شد و عجب تقدیری.طوفان بدون تو هم پایان گرفت ولی چه جوری؟ فکر کن هم تو نباشی هم طوفان بیاد..طوفان ماندنی نبود تو برای همیشه رفتنی شده بودی.طوفان تمام شد  و گاهی تلخیش میاد تو ذهنو قابل تحمل . اما کابوس رفتنت  در بهت و حیرت همه همیشگی شد همیشگی و تحملش از روی ناچاری.

چرا بیش از پیش میای تو ذهنم من که همیشه به یادتم مثل همه اونایی که به یادت هستن  اصلا مگه میشه فراموشت کرد؟

  پانزدهمین عید غدیر بی تو اومد و رفت ..کجایی که به من عیدی بدی حالا دیگه من اون دخترک کوچولویی نیستم که لوسش میکردین باهاش بازی میکردین و صادقانه ترین محبت ها رو نثارش میکردین حالا دیگه نمیرم یه گوشه قایم بشم تا تو هر وقت از بیرون میای با لبخند بیای پیدام کنی  با اشاره مادرت بپرسی مریم کجاست؟ مامانت بگه رفته بازی ومن از پشت پرده داد بزنم و بگم نه.. رفتم بازار..حالا دیگه ارزو دارم کاشکی بودی تا ما با بچه هات بازی میکردیم.

خودمو زدم به خواب اما فکرت از ذهنم بیرون نمیره و گمان میکنم تا از تو ننویسم اروم نمیشم...

اون روز شوم پاییزکه تو جلسه اداره حالت بد شد ..و کی فکر میکرد تا رسیدن به بیمارستان ..اونم تو سی وچند سالگی؟؟

بازم بیش از پیش به یادتم نه برای اینکه غربت زده شدم نه من یا بهتر بگم ما همیشه یه یادتیم این دلتنگی بیش از پیش غریب نیست شاید هم به خاطر اینه که سالگرد مرگ پدرمه کسی که یه روزی فکر میکردی میتونی بهش تکیه کنی اما اونم سن و سال تو بود که رفت ..

دارم باور میکنم که اگه خداوند کسی رو ازمون گرفت به فکر جایگزین نباشیم خوب اگه خدا میخواست همونو نگه میداشت ..   

 مراسم تدفینت نیومدم فکر میکنی شهامت دیدن قامت بلندت رو توی اون حال و روز داشتم؟؟!!بلافاصله بعد مراسم خودمو رسوندم خونتون از سر کوچه از ماشین پیاده شدم و دویدم انگار فکر میکردم زودتر از ماشین میرسم خواهرت ولو روی زمین  من سرم روی زانوهاش ..طفلکی اونم دیگه هیچ وقت مثل سابق نشد..

این دو بیتی خیام رو به یاد تو نوشتم چون همیشه ورد زبانت بود الحق که ادبیاتت چقدر خوب بود و خوش به حال دانش اموزانت ..روح لطیف تو زیبا ترین جامی بود که زمین خورد و شکست..نذرکردم اینبار که اومدم ایران بیام پیشت و زیر پات  شمع روشن کنم اما نمیام که برات حرف بزنم چرا که همیشه از دور برات حرفامو زدم میام که ببینمت تو رو پدرت رو و مادرعزیز و دلشکسته ات رو که زیر پات ارام گرفتن.



 
مژگان
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸  

باز اون جوری شدم این دفعه خواب مزگان رو دیدم . تازه که اومده بودم اینجا هفته ای یک بار دو بار این طوری میشدم چه طوری؟؟ اها الان میگم یهو تو خواب احساس میکردم نمی تونم نفس بکشم سریع از جام پا میشدم تازه نمی دونم با چه سرعتی همسرم رو هم بیدار میکردم و جالبتر اینه که نمی دونم با چه اظطرابی اونو صدا میکردم که به فاصله دویدن و رفتن من به بیرون از اتاق میدیدم اونم پیشم ایستاده یه کمی دور و برم رو نگاه میکردم کمی اروم میشدم یادم میومد کجام بعد میرفتم و میخوابیدم کم کم که به اینجا عادت کردم خوب شدم یعد که خوب فکر کردم متوجه شدم که  وقتی خواب میبینم یا یهو بیدار میشم چشمم که به سقف اتاق میفته همون لحظه اول احساس میکنم اینجا رو نمیشناسم  خوب سالها چشمم رو که باز میکردم یه سقف دیگه میدیدم ( مشکل از سقف بودلبخند) کم کم خوب شدم و شایدبه ابنجا عادت کردم .( حالا فکر نکنین خل و چل باز ی در میارم به خدا ایران که بودم این جوری نبودم)تا اینکه نزدیک بدنیا اومدن البرز باز اینجوری شدم فهمیدم هر وقت دچار استرس یا غصه میشم این حالت رو باید تجربه کنم  نفس کم میارم باید از اتاقم بیام بیرون همه دنیا انگار روی سینه من سنگینی میکنه و دست و پام به جایی نمی رسه نیم ساعت پیش باز هم  تکرار شد اینبار خواب مرگان رو دیدم نزدیک یک ساله ندیدمش و جالبه که هر وقت خواب میبینم تو خواب  من هنوز رشتم و اون رفته تهران تازه از اون ناراحت میشم و وقتی بیدار میشم یادم میاد که.. ای کاش فاصله ما اندازه رشت تهران بود معلومه دیگه دلم خیلی تنگ شده ..با اینکه هفته ای چند بار با هم صحبت میکنیم اما دیگه چاره نداره ..



 
سینه سرخ
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸  

 

سینه سرخی که من و البرز براش دون میپاشیم

 

بچه که بودم یه خانمی خونه ما زندگی میکرد که وقتی مامان میرفت مدرسه منو میذاشت پیشش به اصطلاح امروزی ها پرستارم بود . کسی رو نداشت جز یه خواهر زاده و بچه های اون خواهر زاده . همه دوستش داشتیم و صداش میکردیم خاله . دیماه برای من پر از خاطره هاست تولدها مرگ و میر ها ازدواجم..کلا پر ترافیکه این ماه برام .

خاله وقتی که مامان میرفت مدرسه یه جوری باید منو سرگرم میکرد که بهانه نگیرم یکی از سر گرمی هاش این بود که تو برف تله میذاشت و زیر تله دون میپاشید یه چوب میذاشت زیر تله یه طناب میبست بهش بعد سر طناب رو میداد دستم یه گوشه با من قایم میشد و منتظر گنجشک ها میموندیم طفلکی ها تا میومدن دون بخورن طناب رومیکشیدیم و گنجشک ها رو گیر مینداختیم خدا رو شکر اونقدر حواسش بود که کشتن گنجشک ها رو به من نشون نده اما ته حیاط سیخ زدن گنجشکها هنوز یادمه مینشستم روی یه سنگ با لباس گرم و منتظر بودم تا گنجشک بخورم لذت طعم اون گنجشک ها هنوز باهامه اما وقتی بزرگ شدم با اینکه خیلی دلم میخواد اون طعم رو دوباره بچشم اما میدونم که هرگز بهم نمی چسبه چون میدونم چه بلایی سر اون طفلکی ها میاد . خدا رحمتش کنه خاله رو یکسال و ده روز بعد از فوت بابام اونم رفت درست یک روز قبل از تولدم..همیشه به یادشم چون اونم برام زحمت کشیده ..

راستی شب یلدا به همه مبارک