جامیست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه زمهر بر جبین میزندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
دارم روی گاز غذا درست میکنم فکرت بیشتر از پیش اومده سراغم چقدر سخته ادم نتونه ببینتت وای که مادرت چی کشید ..
دلم برات تنگ شده برای لبخند هات و صدای آرومت و لحن ملایم صحبتت اطمینانی که در رفتارت بود و آدمو اروم میکرد اون وقت ها البته من زیاد این قضیه رو درک نمیکردم هنوز تو دنیای جوونی و سرحالی و سر خوشی دست و پا میزدم هنوز فرصتی پیدا نکرده بودم واسه درد دل کردن باهات که درد و دلی نداشتم هنوز وقتی میدیدمت به صحبت های تو و مامان گوش میدادم تو برای مادرم مثل پسر نداشته اش بودی و الحق که چقدر خوب بودی ..اون وقتا جز اینکه بدونم بهت خیلی احترام میذارم و تو میتونی وقت پیری مامان و تنهایی من مثل یه کوه محکم کنارم باشی درک دیگری از مشکلات زندگی نداشتم فقط میدونستم ( یا خیال میکردم ) تو در اینده هستی همانطور که از نو جوانی برای اعضای خانواده ات تکیه گاه شدی و هیچ وقت فراموش نکردی که تا پا گرفتنت پدر و مادرم تکیه گاهت بودن.اما چند ماه بعد رفتنت طوفان زندگی من هم شروع شد و عجب تقدیری.طوفان بدون تو هم پایان گرفت ولی چه جوری؟ فکر کن هم تو نباشی هم طوفان بیاد..طوفان ماندنی نبود تو برای همیشه رفتنی شده بودی.طوفان تمام شد و گاهی تلخیش میاد تو ذهنو قابل تحمل . اما کابوس رفتنت در بهت و حیرت همه همیشگی شد همیشگی و تحملش از روی ناچاری.
چرا بیش از پیش میای تو ذهنم من که همیشه به یادتم مثل همه اونایی که به یادت هستن اصلا مگه میشه فراموشت کرد؟
پانزدهمین عید غدیر بی تو اومد و رفت ..کجایی که به من عیدی بدی حالا دیگه من اون دخترک کوچولویی نیستم که لوسش میکردین باهاش بازی میکردین و صادقانه ترین محبت ها رو نثارش میکردین حالا دیگه نمیرم یه گوشه قایم بشم تا تو هر وقت از بیرون میای با لبخند بیای پیدام کنی با اشاره مادرت بپرسی مریم کجاست؟ مامانت بگه رفته بازی ومن از پشت پرده داد بزنم و بگم نه.. رفتم بازار..حالا دیگه ارزو دارم کاشکی بودی تا ما با بچه هات بازی میکردیم.
خودمو زدم به خواب اما فکرت از ذهنم بیرون نمیره و گمان میکنم تا از تو ننویسم اروم نمیشم...
اون روز شوم پاییزکه تو جلسه اداره حالت بد شد ..و کی فکر میکرد تا رسیدن به بیمارستان ..اونم تو سی وچند سالگی؟؟
بازم بیش از پیش به یادتم نه برای اینکه غربت زده شدم نه من یا بهتر بگم ما همیشه یه یادتیم این دلتنگی بیش از پیش غریب نیست شاید هم به خاطر اینه که سالگرد مرگ پدرمه کسی که یه روزی فکر میکردی میتونی بهش تکیه کنی اما اونم سن و سال تو بود که رفت ..
دارم باور میکنم که اگه خداوند کسی رو ازمون گرفت به فکر جایگزین نباشیم خوب اگه خدا میخواست همونو نگه میداشت ..
مراسم تدفینت نیومدم فکر میکنی شهامت دیدن قامت بلندت رو توی اون حال و روز داشتم؟؟!!بلافاصله بعد مراسم خودمو رسوندم خونتون از سر کوچه از ماشین پیاده شدم و دویدم انگار فکر میکردم زودتر از ماشین میرسم خواهرت ولو روی زمین من سرم روی زانوهاش ..طفلکی اونم دیگه هیچ وقت مثل سابق نشد..
این دو بیتی خیام رو به یاد تو نوشتم چون همیشه ورد زبانت بود الحق که ادبیاتت چقدر خوب بود و خوش به حال دانش اموزانت ..روح لطیف تو زیبا ترین جامی بود که زمین خورد و شکست..نذرکردم اینبار که اومدم ایران بیام پیشت و زیر پات شمع روشن کنم اما نمیام که برات حرف بزنم چرا که همیشه از دور برات حرفامو زدم میام که ببینمت تو رو پدرت رو و مادرعزیز و دلشکسته ات رو که زیر پات ارام گرفتن.